تبليغاتX
... و خدایی که درین نزدیکیست.
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد... تا روی درین منزل ویرانه نهادیم

 

دیگه بیشتر ازین نمیتونم بهت فرصت بدم!

یواش یواش داری دیوونم میکنی!

نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 12:11 | لینک  | 

 
خدای مهربانم !
تو را می خوانم ...
صدایت می کنم ...
همیشه ..... همیشه ... ! ..
تنها تویی که نیازم را می دانی ...
باز هم تنها تویی که می دانی ...... تنها تکیه گاه زمین و آسمانم تویی !
اما این بار خدای مهربانم ... به شکلی دیگر تو را می خوانم !
این بار سکوت می کنم ...
در برابر هر چه هست و هر چه نیست !
و با صبری ژرف تر از همیشه که تمام وجودم را فرا گرفته منتظر می مانم !
می دانی که این صبر گویای چیست ؟! ...
بگویم ؟! ... یا می دانی ؟! ...
این صبر ژرف ...
گویای تمنایی ست از نهایت وجودم ! ...
گویای خواهشی ست که تو آن را می دانی ! ...
خدای خوبم ! ...
از تو پاسخی می خواهم به زیبایی مهری که همیشه به من داشته ای ! 
 
 
نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 15:13 | لینک  | 

 

من برگشتم به قبل...شدم همون آدم قدمی ...همونی که اگه غم عالم هم تو دلش بود...نیشش تا بناگوش باز بود....

دیگه به هیچکس هیچی نمیگم به جز تو!

 

نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 9:0 | لینک  | 

 

... شمارش معکوس اغاز میشود...

نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 15:24 | لینک  |