سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
دیگه بیشتر ازین نمیتونم بهت فرصت بدم!
یواش یواش داری دیوونم میکنی!
نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 12:11 | لینک
|
شنبه یازدهم شهریور 1385
خدای مهربانم !
تو را می خوانم ...
صدایت می کنم ...
همیشه ..... همیشه ... ! ..
تنها تویی که نیازم را می دانی ...
باز هم تنها تویی که می دانی ...... تنها تکیه گاه زمین و آسمانم تویی !
اما این بار خدای مهربانم ... به شکلی دیگر تو را می خوانم !
این بار سکوت می کنم ...
در برابر هر چه هست و هر چه نیست !
و با صبری ژرف تر از همیشه که تمام وجودم را فرا گرفته منتظر می مانم !
می دانی که این صبر گویای چیست ؟! ...
بگویم ؟! ... یا می دانی ؟! ...
این صبر ژرف ...
گویای تمنایی ست از نهایت وجودم ! ...
گویای خواهشی ست که تو آن را می دانی ! ...
خدای خوبم ! ...
از تو پاسخی می خواهم به زیبایی مهری که همیشه به من داشته ای !
تو را می خوانم ...
صدایت می کنم ...
همیشه ..... همیشه ... ! ..
تنها تویی که نیازم را می دانی ...
باز هم تنها تویی که می دانی ...... تنها تکیه گاه زمین و آسمانم تویی !
اما این بار خدای مهربانم ... به شکلی دیگر تو را می خوانم !
این بار سکوت می کنم ...
در برابر هر چه هست و هر چه نیست !
و با صبری ژرف تر از همیشه که تمام وجودم را فرا گرفته منتظر می مانم !
می دانی که این صبر گویای چیست ؟! ...
بگویم ؟! ... یا می دانی ؟! ...
این صبر ژرف ...
گویای تمنایی ست از نهایت وجودم ! ...
گویای خواهشی ست که تو آن را می دانی ! ...
خدای خوبم ! ...
از تو پاسخی می خواهم به زیبایی مهری که همیشه به من داشته ای !
نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 15:13 | لینک
|
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
من برگشتم به قبل...شدم همون آدم قدمی ...همونی که اگه غم عالم هم تو دلش بود...نیشش تا بناگوش باز بود....
دیگه به هیچکس هیچی نمیگم به جز تو!
نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 9:0 | لینک
|
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
... شمارش معکوس اغاز میشود...
نوشته شده توسط پریشان خاطر در ساعت 15:24 | لینک
|
